فصل پادشاهی شعر گیلان
مصاحبه ی چاپ نشده ی بهزاد موسایی با علیرضا پنجه ای
شعر و تحول ، آيا شعر در پروسه ي خود ، خود را در معرض تحول قرار مي دهد؟
مسلم است! اگر غير از اين بود عنصري نمي گفت : فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر/ سخن نو آر كه نو را حلاوتي ست دگر. جانم برايتان بگويد هر پديده اي در جهان هستي هم از پيراموني خود متاثر است و هم در آن تاثير گذار .
شعر در ذات خود جَنَم تحول دارد هر چند بن مايه ي اين تحول مي بايد با دانسته گي و هوش مندي همراه باشد تا حَول حالنايش بدل به احسن الحال شود، و گرنه اين تحول ممكن است اگر كه به دست ناشي و كار نابلد بيافتد بدل به تحول نا كار آمد و با بار منفي شود، پس اولاً براي پرداختن به اين مهم بايد بدانيم هر تحولي ماهيتاً پويا نيست، بلكه در قاموس تحول اگر كشف و شهود و بهره وري بهينه ي شاعر از يافته ها و داشته ها يش نباشد ، دور تسلسل تنها عايدي شعر و شاعر از شعر خواهد بود .
دوام هر بدعت و نوآوري يي تا مستعمل نشدن و مطرح نبودن وضعيت پيشنهادي جديد است ، يعني عمر هر وضعيت تازه و نويي تا طرح وضعيت تازه و نوي ديگر است، بدعت بر اثر تكرّرِ استعمال نهادينه و سنت مي شود و خاستگاه هر بدعتي مي بايد به دور از افراط و تفريط و« تحليل مشخص از شرايط مشخص،» باشد. رعايت اعتدال،آفرينه ي نو را به سر منزل مقصود و خواستگاه آن سهل تر خواهد رساند.از اهم مفاد آسيب شناسي تحول در شعر بيگانه گي با سنت ادبي و يك سري غلط فهمي و مُد شدن مباني نظري و تئوري ادبي ست كه بعضاً نشأت گرفته از فلسفه بوده و اصولاً ورود چنين مباحثي صرفاً بايد به عنوان دانش جنبي به كار شاعر بيايد و نه راساً برخي از مفاهيم آن نهادينه نشده به خود اثر راه يابد . منظورم بيشتر بحثي ست كه در زمينه ي وضعيت پست مدرن در اينجا باب شده كه چند دهه از عمر آن در اروپا و آمريكا مي گذرد ، ترجمه هاي الكن و چه بسا بعضاً ترجمه هاي درستي كه عدم فهم درست آن باعث شده كه عوارض مقوله ي پست مدرنيسم بيش از خود ِ مقوله از عمر و كاركرد مفيد براي آفرينه كاسته است و ثبات ادبي و فاصله كاركرد شعري ما دستخوش عوارضي كرده كه بيشتر برخي از جوانان غوره نشده مويز شده در تسري اين « مُد» نقش داشته اند، اما اگر چه به قول شريعتي در بحث « آليناسيون» آن كه رفته در شهري كه همه خودشان را مي خاراندند ، او را مي گيرند كه تو بيماري چرا كه خود را نمي خاراني و بعد نتيجه مي گيرد كه بيماري هميشه از استثناء سرچشمه مي گيرد. البته ادبيات ما در كنار منتقدين فعال نياز به معرفي آفرينه هايي دارد كه قائم به ذات جو زده نشده و فقط به ذات شعر انديشيده و مجذوب مُد هم نبوده ، بلكه مدرنيزاسيون در جانشان نهادينه شده است و همواره به پيرامون خود مدرن نگاه كرده اند،شعر يك مقوله ي انفرادي است نه صنفي، كه صنف خاصي بيايد ماتند عملكرد يك حزب شعر خاصي را ترويج دهد، شعر هر شاعر بر آيند زندگي ، مطالعات و دريافت هاي اوست و اينكه از چه دريچه اي جهان را دوباره آفريده است . من نمي توانم سير و نوع مطالعات خودم را در راستاي آحاد يك صنف و يا طيف خاصي قرار دهم كه همه ي اين گونه شعرها بر عناصر و ساز و كارهاي واحدي پاي بفشارند و غير آن را شعر نداند، كه نمي شود كدام يك از اَبَرشاعران جهان مانند اين دوستان عمل كرده اند، ما در چند دهه ي اخير خاصه پس از نيما با شبه بحران هايي مواجه بوده ايم كه البته روند و پروسه ي شعر نشان داده كه چه از موج نو، چه شعر حجم ، چه شعر ناب ،چه شعر دهه شصت و هفتاد ، تنها آن ها كه قائم به ذات بوده اند و مدرنيزاسيون در جانشان ريشه داشته مانده اند و بقيه كه خيل عظيمي نيز بوده اند ولي معطل مانده اند . و البته از تعداد قليل اين مدعيان، آنها كه مانده اند شعرهايي گفته اند كه دروني شده اند و به همين واسطه در ذهن شعري مانده . وقتي يدالله رويايي مي گويد: « مادر كه مي ميرد – ديگر نمي ميرد» اين با توجه به كاركرد مدرن و بهره وري از ايهام و جسارت در ادبّيت سهل و ممتنع و تكيه بر سنت شعري ما در ذهن ِ چه نو و چه قدمايي نقش مي بندد. و شعر شنبه سوراخ ، يكشنبه سوراخ و... او تنها يك بازي شاعرانه با زبان را بر محور فرم تجربه مي كند و صرفاً بر آمده از ذهنيتي كه تلاش دارد شعر مدرن مانا و ريشه دار بگويد، است.
نسبت شعر گيلان با تحول در دهه هاي اخير موازي با اين نسبت در سطح ملي بوده است؟
ببينيد ما داريم در حوزه ي شعر پارسي صحبت مي كنيم، شعر پارسي متاثر از زبان پارسي است و در اقاليم مختلف فقط عناصر اقليمي و بومي ست كه كاركرد خود را به صورت فلكلوريك مي تواند در شعر يك منطقه مميزه و ممتاز كند.
شعر گيلان از دهه ي شصت وارد حيطه ي جديدي شده ، چاپ آثار شاعران گيلان در نشريات تخصصي و مطرح ، و نيز انتشار برخي از آثار ايشان باعث شد كه بروز يك سري عناصر مشترك در شعر گيلان و طرح آثاري تاثير گذار به نوعي توجه ي شعر ساير مناطق ايران را به سرزمين شمالي معطوف دارد و شعر ايران تحت تاثير شعر گيلان از تجربيات شاعران آن بيش از ساير نقاط بهره گيرد و آن تا دهه ي هفتاد و سالهاي اخير دهه ي هشتاد نيز جريان داشته باشد. محمد شمس لنگرودي در دهه ي شصت شروع خوبي با « جشن ناپيدا» و « قصيده ي لبخند چاك چاك » داشته و انتشار كتاب « تاريخ تحليلي شعر نو» از سويي او را به عنوان يك پژوهشگر و تقويم نگار ِ سير تكويني تاريخ شعر نو در مباني آكادميك مطرح مي كند ، هر چند اين كارِ جان فرسا روحيه ي محافظه كارانه اي به شعر او ويا هر كه به اين كار عظيم عزم جزم كرده مي بخشد ، اينكه چنين پژوهش و پژوهش گري لزوماً و تبعاً به لحاظ كند و كاو مبتلا به كار از ريز عملكرد طيف شاعران راديكال و متحجر با خبر مي شود و محقق چنين آثاري خواسته ناخواسته دچار فترت و سستي در كار خلاقه شده ، و چه بسا روي كرد دوباره ي او به شعر در سال هاي اخير رفته رفته چهره ي ممتاز ديگري از وي نشان دهد، هر چند شاملو در كنار شعر ، روزنامه نگاري و از همان زمان ِ روزنامه نگاري به فرهنگ مردم پرداخته و نه البته به مباحث تاريخي ادبيات . يعني او به آيتم هايي پرداخته كه به كمك و غناي شعر او مدد رسانده استو اين از نكات رندانه و زيركانه ي شخصيتي بزرگ چون شاملومحسوب مي شود.
در واقع شاعران گيلاني چه بخشي كه با مطبوعات دهه ي شصت و پس از آن همكاري مداوم داشته اند و چه با چاپ كتاب آثار تأثير گذاري آفريده اندو چه مطبوعات ( ويژه هاي هنر و ادبيات ) كه همسنگ نشريات وزين تخصصي هنر و ادبيات مركز ايران در معرفي شعر گيلان موثر واقع شده اند . و چه بخش پنهان شعر گيلان كه به صورت محفلي آثارشان در دهه ي شصت معرفي شد مانند كارهاي بيژن نجدي ، سعيد صديق ، مهدي ريحاني كه كمتر در مطبوعات دهه ي شصت حضور داشتند و از سويي چاپ آثار قابل توجه خود من در نشريات آدينه و چاپ مصاحبه در گردون همراه آثاري كه در تكاپو ، دنياي سخن و هنر و ادبيات كادح ، نقش قلم و گيلان زمين كه به سردبيري خودم منتشر مي شد و نيز در دهه ي هفتاد انتشار هنر و انديشه گيله وا با ياد زحمات دوست جلاي وطن كرده ام علي صديقي و زنده ياد محمد تقي صالح پور همه و همه امتياز ويژه اي به شعر گيلان در طرح شاعران آن داشته اند.
آثار زنده ياد بيژن كلكي پس از مهاجرت او از تهران به آستارا و آشنايي او با من توسط اكسير و بني مجيدي و رفاقت گرمابه و گلستاني مان و سپس اصرار من در ارسال آثارش براي تهران و نيز تداوم چاپ آثار او در نشريات ديگر ويژه ي هنر و ادبيات استان ، آثار ايرج ضيايي شاعر شعر اشياء، شعرهاي : مهدي رضا زاده ، محمد امين برزگر ، مسعود بيزارگيتي ، سيد محمد رضا روحاني ، رحمت حقي پور ، شهرام رفيع زاده، عادل بيابانگرد جوان، زنده ياد احمد سعيد زاده، يزدان سلحشور ، مسعود جوزي، كريم رجب زاده ، اكبر اكسير، محمود طياري، منصور بني مجيدي، ضياءالدين خالقي، محمود تقوي تكيار، رقيه كاوياني، جواد شجاعي فرد، حافظ موسوي ، مهين صدري، مجتبي پور محسن، آزيتا حقيقي جو، محمد طلوعي، طاهره صالحپور، شاهين دلبري، افشار رئوف، مهرداد فلاح، علي عبدالرضايي با چاپ نقدهاي درخشان عنايت سميعي،محمود نيكويه، حسين رسول زاده، كاميار عابدي، مسعود بيزار گيتي، يزدان سلحشور، بهزاد موسايي و اخيرا ً احمد مير احسان پس از يك دوره ي غيبت طولاني در شعر و مباني نظري كه الحق نبود فيزيكي اش و عدم چاپ آثارش خُسران قابل توجهي به هنر و ادبيات ما در بر داشته است. و سجاد صاحبان زند، مزدك پنجه اي كه اخيراَ شاهد نقدهاي آنها در شرق، همشهري،اعتماد و بوده ايم مسلماً در نشان دادن ماهيت پيشرو شعر گيلان نقش قابل توجهي خواهد گذاشت،در سرزميني كه شاعران نام آوري چون گلچين گيلاني ، هوشنگ ابتهاج ، كاظم سادات اشكوري، هوشنگ باديه نشين ، كامبيز صديقي ، بهمن صالحي ، طاهر غزال ، حسن حسام، محمد رضا اصلاني، احمد نيكو صالح ، م راما، خسرو گلسرخي، شيون فومني، فريدون گيلاني و...كه شعر گيلان را شعري جدي معرفي كرده بودند، رهبري شعر ايران از دهه ي شصت بسيار طبيعي بوده است.
در هر حال شعر گيلان شاعران نام آوري را در چنته ي خود داشته است ، كه از مشروطه و تسري شعر نو داراي افت و خيز فراواني بوده است، هر چند شعر دهه پنجاه گيلان هنوز نتوانسته از تاثير بزرگان شعر نو راه برونشدي بيابد، اما اين حركت جدي از دهه ي شصت با شمس لنگرودي آغاز شد تا يكايك شاعران تاثير گذار گيلاني آثار مانايي از خود بر جا گذاشتند و هر يك كوشيدند تا شعر فارسي ايران به تنوع زبان و فرم برسد. در سهمي كه براي شاعران پيشرو گيلاني بايد در هر دهه محفوظ دانست بايد براي سردبيران نشريات گيلاني نيز سهم قابل توجهي در شناخت و معرفي آنها قايل شد، هر چند سهم بسزايي هم در اين ميان بايد براي كاظم سادات اشكوري و علي باباچاهي در دوره ي مسووليت شعرآدينه ، فرامرز سليماني و مجابي در دنياي سخن ، منصور كوشان و عباس معروفي در گردون و تكاپو ، شهريار مندني پور و هادي محيط در عصر پنج شنبه و ... قايل شد.
مي توان پي جوي مولفه ي ويژه در ساحت شعر گيلان بود كه آن را متمايز از شعر جنوب يا شعر ملي نمايد؟
به جز عناصر اقليمي ، بايد گفت شعر جنوب در نيمه دوم دهه ي 40 و دهه 50 حرف اول را در شعر ايران مي زد و همان سبك و سياق زباني بعدها در شعر ناب (دهه 50) ادامه يافت كه معرف آن در تماشا منوچهر آتشي بوده است و شاخص ترين چهره هاي آن ، زنده ياد نعمتي ، آتشي، باباچاهي، هرمز علي پور ، و... بوده اما شعر در دهه ي شصت تجربه هاي تازه اي داشته كه منحصر شعرهاي كارگاهي و تجربي بوده اند كه هيچ يك به سر منزل مقصود نرسيده اند و هنوز آثاري كه بتوان به عنوان يك سبك بر عناصر و نشانه هاي آن پاي فشرد مميزه نشده اند و تنها بايد گفت اين گونه شعرها در حد شعرهاي مدعي آوانگارد تجربي و كارگاهي جسته – گريخته هر به چندي سر به بيرون مي زنند، و اما در اين ميان سيد علي صالحي شعر ناب را به شعر گفتار بدل مي كند كه به جز معدودي از شعرهاي خود صالحي بقيه به ورطه ي تكرار و شعر سازي افتاده اند ، اما در اين ميان گراناز موسوي تنها شاعري بوده كه توانسته در عرصه ي شعر ملي از زبان زن امروز شعر ايران سخن بگويد و فرشته ساري با تجربياتي نسبتا قابل توجه چون پژواك سكوت در آثار بعدي رفته رفته رمق شعرهايش كاسته مي شود و به ترجمه و رمان مي پردازد . سيمين بهبهاني هم آثار خودش را كامل مي كند، و اما علي باباچاهي اگر قايم به ذات برخي شعرهاي آخر مجموعه آثارش را كه در اواخر دهه ي شصت منتشر كرده بود دنبال مي كرد مي توانست شعرهايي منحصر به خود و مانا از خود به جا بگذارد كه آوانگارد سيم مفرط او جايگاه ويژه اي براي شعر او نتوانست اختيار كند ، شعر براهني هم تنها شيوع دهنده ي نوعي اروتيسم بود كه با روحيات خود براهني خاصه پس از ظل الله مي خواند و فعل سازي هاي نا لازم او در شعر نتوانست براي او جايگاه رفيعي در شعر قايم به ذات فارسي بر جا نهد .
در اين ميان تنها احمد رضا احمدي با انتشار برخي شعرهاي قافيه در باد گم مي شود، شعرهاي منحصر ي آفريد و شاملو ادامه ي شكوه خود را در برخي شعرهاي نمادين و نه البته همطراز بدعتهايي كه در گذشته از او مي ديديم . صبح در ساك مسعود احمدي هم از زمره كتاب هاي قابل توجه او بود، از زمره شاعران تاثير گذار پرويز حسيني از جنوب، علي آموخته نژاد را نبايد از ياد برد و نيز شعرهاي ماندگار زنده ياد شاپور بنياد را البته هستند بسيار شاعراني كه من همواره از خواندن آثارشان لذت برده ام اما هميشه در نام بردن از دوستان چه بسا نام هاي تاثير گذاري كه از آدمي باز مي ماند كه همين جا به احترام شعر آن دسته از دوستان كلاه به احترام از سر بر مي دارم. در پايان اگر بخواهيم باز درباره ي تاثير شعر گيلان گفته باشم بايد بيافزايم، تنها وجه مميزه اي هم كه مي توان براي شعر گيلان در دهه ي 80،70،60 قايل شد كثرت قابل توجه شاعران قايم به ذات و بدعت گذار و ظهور منتقدين برجسته اي كه ذكر نام ايشان در سطرهاي پيشين رفته و نيز انتشار نشريات و گاه نامه هاي هنر و ادبيات بوده و بس.
حرف اول
شعر دیجیتالی
دیروز،امروز و فردا
دنیای ما عوض شده، اینکه میگویند کتابها خواننده ندارد فکر میکنم ریشهاش را باید در عوامل دیگر باز جست، اولین مشکل به واسطهی مناسبات غلط توزیع کتاب و نشریات است؛ متاسفانه یک جریان مافیایی در توزیع وجود دارد که مانع تعرفه و قبول کتابهای غیر، در عرضهی آن است؛ غالبا در چرخانهی کاری آنها تنها کتابهای خانواده تعرفه میشود و لا غیر. مشکل دیگر توسع و بسط قالبهای بیان محتوا در دورهی معاصر است؛ در واقع با آمدن رایانه ، اینترنت و...پوشش اوقات فراغت قالبهای نوینی را تجربه میکند که جای ریختن و بهرهوری از آن دیگر محدود به کاغذ و قلم نیست؛ دنیا روز به روز در حال تحول فزاینده است حتی گوشیهای موبایل دارای ظرفیتهای دیجیتالی است که مانند چت کردن میتوانی بهجای کلمه از شکل و تصویر آن بهره برد. پر واضح است که در این میان باید شرکتهای نرمافزاری به یک سری استاندارد تن بدهند طوری که برنامههاشان در شناخت هم قصور نکنند و وجوه ممیزهی خود را در سایر وجوه دنبال کنند؛برای نمونه اکنون دو شرکت سامسونگ و نوکیا در بخش مبادلهی تصویر و صدا همدیگر را به خوبی پوشش نمیدهند؛ شعری با عنوان شعر دیجیتالی در ویژه نامهی روزنامهی گیلان امروز زمستان 84 چاپ کرده ام که در باره ی آن به تفصیل سخن گفته آمده؛ شعری که میتواند توسط چت و ایمیل برای مخاطب ارسال کرد یا توسط موبایل آن را برای فرد مورد نظر فرستاد.
خوشبختانه فنآوری در حال دگرگونی رو به رشدی است و در آیندهی نزدیک شاهد رشد بیشتر علایم دیجیتالی در برنامه های رایانهای و موبایل حواهیم بود.
اگر توسعه و بسط این مهم را در چشم به هم زدنی در دسترس بدانیم خوش خیالیی بیش نیست اما شعر دیجیتالی مانند نخستین شعر رودکی و یا هر که شعر به نام او در جهان ثبت شده و قالب آن برای انتشار کاغذ و قلم بوده هم سعی دارد در غالب ترین قالب بیان اندیشهی اکنون یعنی بهرهوری از فن آوری رایانه و ابزار دیجیتالی و توسعهی علایم به جای کلمات ضمن بهره از امکانات بصری و سمعی بلاواسطهی قراردادی به نام کلمه و دستور زبان مستقیما با مخاطب رابطه بگیرد، در هر حال شعر دیجیتالی از آن آیندگان شعر جهان است. هر چند در حال حاضر می توان آن را به یک ادعا بیشتر نسبت داد ؛ با شما بیشتر در این باره خواهم گفت. پس تا درودی دیگر بدرود.
برشی از شعر اعتدالی*
گفتوگو با عليرضا پنجهاي، شاعر و روزنامه نگار
بهنام ناصري
عليرضاپنجهاي استاد مصاحبه است؛ اين را پس از پاسخ به دومين سؤال درمييابيم. در اين گپوگفت ادبي، اگر چه بين مصاحبهگر و مصاحبهشونده تفاوت سليقه بيداد ميكند، اما حاضر جوابي پنجهاي در جايگاه خود قابل توجه است. «عشق اول» پنجمين مجموعه شعر اوست كه بنا به اظهارات ناشر- در بلبشوي بازار چاپ و نشر- خوب فروش رفته و حالا بهانه و محرك اين گفتوشنود شدهاست.
«عشق اول» پنجمين مجموعه شعر شما است كه انگار كاركردهاي شعري سيزده سال گذشته را در آن گزيدهايد. در اين سالها چرا كتابي از شعرهاي شما چاپ نشد؟
از قسمت دوم پرسش تان ميآغازم! به دليل اين كه وضع توزيع كتاب خيلي بد است، به خاطر مميزي چند شعر از مجموعهام و به خاطر آن كه دنبال ناشر واقعي بودم- نه آنها كه مؤسسات انجام خدمات چاپ هستند كه يعني پول از شما چاپ از ما- در اين 13 سال با سه ناشر تا مرز امضاي قرارداد پيش رفتيم اما بهانهاي، چيزي تصميمگيري را برايم مشكل كردهبود. آخر 13 سال جان بكني. بعد پول هم بابتش بدهي، كتاب فروش كتابت را در ويترين نگذارد كه هيچ حتي به صورت اماني يك جلدش را قبول نكند، سرخورده نميشوي!؟ تازه چند روزنامهي معتبر فرهنگي كه قبلاً در سالهاي ماضي با تو مصاحبه هم داشتند اصلاً بزنند زير اين كه كتاب شعرت براي معرفي به دستشان رسيده است. بعد كتاب درنيامده چند نفر عزم جزم كنند كه تو پوزهات بزنند و … مگر آدم مريض است؟ عدهاي ديگر هم كه دوستت و از دوستدارانت هستند بابت يك كيلو تخمه 6-5 هزار تومان ميدهند اما از تو انتظار دارند كه كتابهاي خودت را بخري و به آنها هديه دهي و اين انتظار البته از سوي دوستان نزديك كه طبيعي است از سوي آشنايان هم چنين انتظاري معمول شده است. در حالي كه اگر هر دوست و آشنايي 5 تا 10 جلد كتابت را بخرد و به سايرين به مناسبت عيد، ديد و بازديد، تولد و … هديه كند فكر ميكنم لااقل نيمي از بيعرضهگي وزارت ارشاد در تهيهي يك مركز توزيع قوي در عرض اين 27 سال حل ميشود. از سوي ديگر «عشق اول» ششمين كتاب من بوده يعني من يك كتاب هم به عنوان گزينه شعر گيلان داشتم كه البته اسم اصلياش برشي از شعر گيلان بوده كه شرح حال 54 شاعر نوپرداز گيلاني در آن آمده است و نمونه شعرهاي دههي شصت آنها، كه فكر ميكنم از محتويات آن علاقهمندان به شعر و خود شما آگاه باشيد. براي آدمي مثل من هم تن دادن به يك سري گزيرهاي ناگزير مؤسسات ارايهي خدمات چاپ و نشر چندان مطلوب نميتوانست باشد، لابد حق ميدهيد. از سوي ديگر بيش از 90 درصد اين شعرها پيشتر در نشرياتي با 350 برابر تيراژ اين كتاب چاپ شدهبود. ميخواهم بگويم ما دو دهه است در بحران فرهنگي ادبيات خاصه شعري و كتابخواني به سر ميبريم. در اين جور مواقع بهتر است شاعراني چون من هر ده سال به ده سال كارهاي چاپ شدهشان در نشريات را تدوين و در هيأت كتاب ارايه دهند. يعني مقرون به صرفهتر است و صد البته آبرومندانهتر! در ضمن بايد عرض كنم بسياري از مفاد پاسخ من به پرسش اول شما دربارهي من صدقه نميكرد. يعني خوشبختانه بعد از 5/2 ماه تمام تيراژ كتاب عشق اول وفق پيشبيني ناشر به پايان رسيده و ناشر تنها صد جلد از آن را براي نمايشگاه كتاب گذاشته است. من همهي شعرهاي سزاوار تدوين را در اختيار ناشر گذاشتم تا او به سليقهي خودش كتاب اول را مدون کند.او از هر سالي چند نمونه شعر در اين مجموعه گردهم آورد تا خواننده گزيدهاي از 13 سال تجربيات پنجهاي را در يك كتاب 109 صفحهاي داشته باشد؛ البته شايد اگر شما بوديد و با خود من كه حضور حرفهاي در عرضه و تقاضاي كتاب نداريم (يعني بخش بازرگاني آن) كتاب اول را طوري در ميآورديم كه با ذايقهي حرفهايهاي شعر بيشتر جور درميآمد تا مخاطبان عامتر شعر؛ عليايحال شايد نتيجه الان ورشكستگي ناشر بود و كار به چاپ كتاب دوم از مجموعه 13 سال شعرهاي پنجهاي كشانيده نميشد.
فكر نميكنيد كه خوانندهي شعر امروز، لزوماً بايد به برخي مؤلفههاي حرفهاي تجهيز شده و پل ارتباطي مدنظر شما را در زمينههايي جداي از متنهاي شعري پشت سر بگذارد؟
شما فكر ميكنيد خوانندگان مدنظرتان – باويژگيهايي كه برشمرديد- چند نفر هستند؟ كه بعضاً تيراژ آثار همانديشان چنين تفكري از 50 نسخه هم فراتر نميرود.من نميدانم اين تخم لق را چه كسي به دهان معدودي نو آمده در عرصهي شعر گذاشته كه شعر در عرض 13 سال كهنه ميشود. نه خير اين طورها هم نيست كه برخي گفتهاند، اگر ذايقهاي استاتيك امروز شما مخاطب شعر سال 69 من نيست لااقل ذايقهي آگاهي تاريخي شعر شما كه ميتواند با اين قسمت از شعر من كنار بيابد. يعني درست است كه شعر سال 69 من الان در قالب كتاب تدوين شده اما در زمان خودش در نشريات سراسري و البته مطرح و وزين و تأثيرگذار چاپ شده، لااقل پنجهاي سال 69 را با هم طرازهايش كه حداقل 20 سال از روند استاتيك و زيبايي و زيباييشناسي شعري عقب بودند ميتوانيد مقايسه كنيد، مشكل جوانان شاعر اين است كه از هر كتاب شعر انتظار دارند كه به عنوان منبع الهام آنها عمل كند و ظرايف فزايندهي زباني و استتيك آن را در لايههاي آن به مداقه نشينند در حالي كه شعري ماننده «كنسرو ابر» كه شما امروز در اين مجموعه ميخوانيد در زمان خودش كلي داد مترجعان شعري ولايت را درآورده و دربارهاش چندين و چند فحش نامه در كشكولهاي خود نوشتهاند، به آن دسته از دوستان پيشنهاد ميكنم كه اين طوري با مجموعهاي برخورد نداشته باشند كه در عرصهي نقد بايد مجموعهاي اين چنيني را فصلبندي كرد با اين توجه كه شما بايد جايي هم براي آگاهيتان از مجموعهي در راه «پيامبر كوچك» كه چه بسا به دغدغههاي شما بيشترينهي پاسخ را خواهد داشت باقي بگذاريد مجموعههايي مانند عشق اول و نوع تدوين آن از سوي ناشر محترم نقش پلي را بازي ميكنند كه بايد مخاطبان خرد و كلان را از خود گذر دهند و شما در اين ميان به جستجوي طناب بر روي اين پل هستند كه تنها دغدغههاي هنرمندانهاي صنف طنابباز حرفهاي را پاسخ گويد. شايد و چه بسا يقيناً دغدغهي ناشر انتشار كتابي بوده كه هر فصلي از آن ميتواند با يك تقسيمبندي سليقهاي از سوي شما و هر خوانندهي ديگري به تعداد خوانندگان شعر بيافزايد و شعرهاي آوانگارد آن هم از نوع شعر پيشرو بوده و نه فراتر از پيشرو يا اولتراآوانگارديسم. در ضمن بايد بيافزايم اگر مجموعه شعر يك شاعر را مجموعهي جواهرات او بيانگاريم يقيناً ميدانيد كه سنجش عيار طلا با عيار برليانت، ياقوت، و … متفاوت است؛ به ديگر سخن هر شعري براي خود سنجش خاص خود را ميطلبد، به عنوان نمونه شعري كه بيشترينهي عناصر بهره برده شده در آن در حوزهي تخيل است را نميتوان با شعري زبان محور سنجيد يا يك شعر سوررئاليستي را بايكشعرسمبليک.
مجموعههاي ديگري از شما در دست انتشار است كه از دغدغههايي متفاوت در اين آثار خبر داده ميشود ازكيفيت اين تفاوت بگویید؟
در مجموعهي «پيامبر كوچك» و «شب هيچ وقت نميخوابد» شعرهاي زبان محور و همان «شعر توگراف»ها (شعر نگارهاي) كه دربارهاش منشوري در هنر و انديشهي زنده ياد محمدتقي صالحپور نوشته بودم، بيشتر خواهيد خواند، هر چند ناشر محترم سهمي هم براي ذايقههاي گونهگون مانند مجموعهي عشق اول قايل شده است. بنده در انتخاب شعرهاي هر سه مجموعه فقط با ناشر نقش مشاوره داشتهام. چون دنياي بازرگاني تجربه و تخصص خود را ميطلبد و چه بسا اگر اهل قلم، آفرينههايشان را بدون دخالت در تدوين در اختيار ايشان بگذارند و فقط نقش مشاورهاي براي خود قايل شوند نتيجهي حاصله مطلوبتر خواهد بود. البته به شرط آن كه ناشر هم از كارشناسان وارد به كار برخوردار باشد يا لااقل خود اهل بخيه باشد.
ادبيات مانند ساير حوزههاي علوم انساني-همانطور كه زندگي- مدام در حال پوستاندازي است. تحولات شعر فارسي در نيمهي دههي هشتاد براساس چه شاخصهايي استوار ميدانيد؟
من فكر ميكنم همان گونه كه دنياي ادبيات داستاني امروز جهان دارد نوعي رئاليسم نوبنياد را تجربه ميكند كه البته هنوز در سرزمين ما جز معدودي در اين مهم درنگ نكردهاند و هنوز دستخوش به آوانگارديسم چند دهه قبل و البته مستعمل غرب هستند، شعر ما نيز ميتواند خود را پوپولاريزه كنند و يا شرايطي پديد آورند كه بين فرهنگ استاتيك ايشان و مخاطب، حد تعادلي-كه نه سيخ بسوزه نه كباب-ايجاد شود. براي من نمونه كارهايي مانند تجربيات نجدي و برخي آثار دانش آراسته و احمد محمود نمونههاي موفقي هستند، وگرنه تن دادن به اشرافيت قلم همواره به جز سرخوردگي عايد ديگري براي ما دربرنخواهد داشت. نبود نقد غيرسفارشي را هم بايد از نكات مهم آسيبشناسي عدم به روز بودن ادبيات ما دانست. آن هم در عصر اينترنت و وبلاگنويسي؛ البته لازم است بدانيم كه مقولهي شعر همواره تودهگستر بوده و شعر كالاهاي فرهنگي درباريان و اشراف، و در قديم عوامالناس از آن بي بهره بودند تا اينكه در انقلاب مشروطيت شعر از دربار راهي كوچه و بازار ميشود و مخاطب عام مييابد، حالا البته الحمدلله كه بساط دربار برچيده شده و اهل بازار و آقازادهها هم كه اهل هر چه باشند اهل شعر نيستند، اما اشرافيگرايي در شعر از طبقهي اجتماعي جاي خود را به طبقهي فكري تغيير داده و عدهاي مانند درباريان چنين ميپندارند كه عوامالناس را چه غلط كاري به التذاذ از شعر و شعرهايي ميسرايند كه تنها هم محفليهاي كمتر از انگشتان دست برايش هورا بكشند. و اگر حتي بندهي مدعي نو انديشي با آن رابطه نگيرم متهم به ارتجاع ميشوم. من البته به هيچ وجه با آثار آوانگارد مخالف نيستم كه كارنامهي من حكايت از صحت گفتارم دارد و اگر هم پيشنهاد تازهاي در شعر مطرح كردهام همواره جانب اعتدال را در آن رعايت كردهام و كمتر كسي پيدا ميشود كه بگويد از آن سردرنياوردم. ولي يقيناً كساني كه يافت خواهند شد كه بگويند خوشم نيامده يا فكر ميكنم بيراهه ميرود مثلاً بسيار يافت ميشوند كه بگويند شعر بر اساس زبان استوار است و جاي تصوير فيزيكي به جاي كلمه نيست، اين به جاي خود قابل بررسياست اما اگر گفته شود چيزي سر درنياوردم يعني نه فهميدم، نه حس كردم و نه ارتباط گرفتم اينجاست كه بايد اول به مخاطب نگاه كني كه در چه طيفي از آگاهان به مسايل شعري، ادبي و هنريست و بعد كلاهت را قاضي كني كه اين ديگر يقنعلي بقال نيست پس يك جاي كار من عيب دارد، رسيدن به اين دانستگي گاهي رهايي از «دانستگي» را طلب ميكند كه لابد يكي از اين دانستگيها ميلنگد و انساني پيروز است كه در ابتدا دانش و آگاهي خود را به زير سؤال برد. بايد بگويم بقاي شعر ما در گرو ناگزيري رابطه است، نوآمدگان عرصهي شعر بهتر است مطالعات فعلي خود را معطل كنند و براساس يك مطالعهي سيستماتيك به تاريخ و جامعهشناسي هنر و ادبيات بپردازند و مطالعهي فلسفي را در دستور كار بعدي خود بگذارند چون عدم رعايت مطالعهي سيستماتيك از آسيبهاي مهم بحران مخاطب در شعر امروز به شمار ميرود.
زبان پيشگام دگرگوني، انقلاب و منشأي جريانهاي بديع ادبي-هنري است. با اين پيش فرض بسياري از تعاريف گذشته، مثل تعاريف تثبيت شدهاي كه از شعر و خوانندهي شعر وجود داشته، دستخوش دگرديسي ميشود. آيا اين دگرديسي از نظر شما وجود خارجي ندارد؟ آيا معتقديد كه شعر لزوماً بايد مورد توجه همهي اقشار خواننده واقع شود؟
زبان محمل است؛ اصل انديشهي آدمي است، بيان اين انديشه كه ميتواند در حوزهي تخيل، تصوير، احساس و عاطفه به كار گرفته شود، به محك زبان بازيافت ميشود. به ديگر سخن، منشاي قطعيت زبان انديشهي قاطع است. زبان خيال، زبان تصوير، زبان احساس و زبان عاطفه، جملگي عناصر تشكيل دهندهي يك ژانر شعري ميتوانند باشند. از سويي زبان مجموعهاي از نشانههاست كه ميتواند با بهرهوري از ميزان قطعيت يا عدم قطعيت مقطوع و مبتلا به آن، قاطع را به جاودانگي هدايت كند. هم از اين رو نسبت شعر موفق شعر متناسب است و نسبيت را هيچ منسوب قاطعي نيست. وگرنه ناسب قانون نسبيت را به جا نياورده است. همان گونه كه شعر و آفرينهاي از آن دست نيازمند عدم قطعيت است، پيش فرض شما براي دگرديسي تعاريف قبلي براي شعر اصالتاً نميبايد قطعيتي صادر ميكرد كه عدم قطعيت نه تنها نيازمند طرح در آفرينه است، كه بايد در انديشهي آفرينشگر و منتقد آفرينه نيز جايگاه خود را محفوظ بدارد. مقولهي دگرديسي در شعر امروز هم آن قدر ذهن آفرينشگران را اشغال كرده كه جملگي از اصالت آفرينه غافل ماندهاند و همه حتي نوآمدگان ميخواهند يك شبه بشوند نيما و از ليدري شعر هم مرتبتي كمتر نميپذيرند. حال اگر هر شاعري قايم به ذات محصول زندگي و مطالعات خود را به كار شعر بگيرد و از ادا اطوارهاي مد روز دوري گزيند، مطمئناً مصداق اين بيت كلام حضرت مولانا جلالالدين بلخي خواهيم شد كه: هر كسي كو دور ماند از اصل خويش / باز جويد روزگار وصل خويش.
اگر اصل انديشهي آدمي باشد، زبان به دستافزاري در موازات تخيل، احساس، عاطفه و … تبديل ميشود و غايت كاركردش منحصر به بيانگري. آيا نميپذيريد كه هر انديشهي به ثبت رسيده، در ذات خود دچار قطعيت است و مانع از پديدايي واقعيتهاي جديد؟
خير؛ چون در غير اين صورت، تنوع انديشه و ژانر پديد نميآمد.
به نظر من اگر بپنداريم كه همه ميخواهند نيما شوند، همه چيز را در فرآيندي خطي پنداشتهايم. به هر حال به نتيجه نرسيدن در چنين بحثهايي طبيعت اين بحثهااست. ديگر اين كه فرآيند تجربه در متنهاي شعري زباني با روند توليد همزمان شده است و به نظر نميتوانيم پيش فرضي متعارض با اين نكته داشته باشيم. نظرشما چیست پيش فرضهاي چنين تفكري، بيشتر درگير ترجمههاي الكن مباني نظري هنر و ادبيات است. در هر حال ما از يك الگو و نه خرد مطلق صحبت ميكنيم. اين كه او (نيما) واضع سبكي جديد بوده و همه ميخواهند معلم و پديد آورندهي سبك نويي باشند. من فكر ميكنم اين مسأله ما را از متن ادبيات به در ميكند و به حاشيهي ادبيات ميافكند؛ آفتي كه متأسفانه سالهاست نوآمدگان عزيز ما سهواً دچار آن شدهاند. در پايان بايد بگويم كه ما معتقد به ديالكتيك هستيم و ديالكتيك، خرد را مطلق نميپندارد و نيز در تنوع انديشه به پولولاریسم نظر دارد.
پانویس:
* این متن قبلا نیز در آرشیو این وبلاگ بوده و همان زمان از وبلاگ استخراج و در روزنامه ی اعتماد نیز چاپ شده است.
In dancing*
چه نيمه شبي
كه هرگزم از ياد نمي شود
كلمات : تره باري كه درهم مي لولند
و تو شعري كه روي كاناپه مي چينمت
درست مثل گلي
كنار تمناي ليواني آب!
آبان ۸۳
لغز*
با این همه کس
چه ناکس است
ـــــ
خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* از کتاب ممیزی شد.
شبانه هاي سنگِ صبور
پشت هر باران كه مي بارد
نمي بارد( نَمي بارد)
پشت هر دريا
عكس ِ زن ِ فانوس به دل آويزه اي است
كه قاب كرده دريا دلش را
پشت هر شاخه انگور
انگار دوشيزه ي رَزي دارد -
مَك مي زند به حبه ي جدا شده از خوشه
من همانم
ابري سياه ، توفاني سهمگين ، گردابي كه حتي حافظ -
از ورطه اش مي هوليد
پارو نزده هيچ كس
من فتوحات را نديده ام
و نه در اين زنگارِ شمشيرِ سردارِ ايراني -
كه از ترسِ دشمن -
به موزه پناه جسته-
لكه ي سياهِ زنگارين ِ لخته خوني هم -
كه دهان به دهان
فاتحه ي هر چه رزم خوانده - نخوانده ، -
بگوزد به ريش هر چه عظمت و غيرِ راحت ِ جان ِ خود
اول كبوتريد
گوشه ي بامي از شام نه خبري است
گربه كول كرده
قاب ِ عكس ِ موش را
در دام ِ بابا ، به دست ِ تله موش
آمين!
آمين!
جهان چنين بي دشمن
سراغ ناسورِ زخم هاي كهنه
در برشي از ستاره ي هذياني مي رود
من آن سوي مرز باد ايستاده بودم
همنفس سروهاي جوان
درسوگ پاييزي گريستم
و در كافه ي شاعران
۵۴ زندگي را به مروارید سپردم
و مَخلصِ ِ شعرهايي كه مي رفت
در هزاره ي تشعشعات الكترونيكي
به عشق برسد به عشق اول
از كوچه ي هفتم آن كه زد بيرون
پرسيد پيامبر كوچك من راه گم كرده ام
شب هيچ وقت نمي خوابد
شب به خير
شبانه هاي سنگ صبور!
۷ آذر ۸۳
ميان ِ شعر هايم
اينجا
براي هيچ قناري
قفسي ساخته اند
از دلم
دل ِ دل داده ام
مپرس كه بي هيچ چون و چرايش
داده ام فربه شود
گوسفند ِ سپيد ِ شعرم
سپيد يعني من مي نويسم تو مي خواني
من با زبان ِ بي زباني
با نشانه
تو بي نشانه رمز مي گشايي
نماد هايي از هيچا هيچ
فرياد هايي كور
كر شده اند همه ي كچل هاي كفتر باز
و ۲۴ ساعت در خواب و بيداري بود
صمد ارس را هورت كشيد
ارژنگ بهرنگي را نديد
ماهي سياه ِ كوچولويي
كه طاقت رود خانه نداشت
۷ آذر ۸۳
بازيچه
تاب تاب
آقاي هوشنگ عباسي
خدا دوست را
يكهو نياندازي
يزدان ِ سلحشور دارد كلم شور مي خورد
امين ِ برزگر بدون ِ مزرعه
دايم دچار توهم ِ كرم ِ ساقه خواراست
مسعود گردو باز بدي بود
وگرنه عرب ها برايش نام گردو فروش نمي گذاشتند
آي آدم ها ي نيما نبود
هشت كتاب سهراب
جاي كتاب نهم نداشت
رستم عكس ِ سهراب ِ شهيد مي كشيد
از اين محله به آن محل
بنياد ، رستم ها را هميشه از ياد مي برد
من با خدا دست داده ام
خدا دوست نه ديد كه من
كافر نه شدم!
۷ آذر ۸۳
------------------------------------------------
هوشنگ عباسي : شاعر گيلكي سرا و گيلان شناس
خدادوست : احمد خدادوست شاعر شعر كودك
يزدان سلحشور: شاعر ، داستان نويس و روزنامه نگار
امين ِ برزگر : محمد ِ امين برزگر ، شاعر
مسعود : مسعود ( محمد تقي ) يحيي جوزي ، شاعر و پزشك
بنياد : بنياد شهيد
چهار شعر از بهار :
آواز بهار
تو مي خواندي
بهار سر مي رفت
و امتداد دست هاي من
با بهار مي ماند
وقتي نسيم پر شاپرك آورد
پرستو ها شنيدند
و كنج ايوان
از آواز بهار خالي ماند
۲۸-۱۱-۷۰
خبر
خبر كه آمد
بهار راهي شد
چشمهاي تو برگ افشاني كردند
شبنم چكيد
نام ها از شناسنامه ها بيرون شدند
خنده هايم را كه باد برد
لبهاي منجمدم باقي ماند
و ديگر كسي نام مرا به خاطر نداشت
۳-۸-۷۰
دروغ سيزده
. . . عيد
آمد و
رفت . . .
۱۵-۱-۸۱
نوروز سالخورده
نوروز باستاني
با دم مسيحا
و عصاي موسي
با پشت خميده
هر سال
به خانه مان مي آيد
سالخورده اي
كه با مشتي شكوفه
چنين كودكانه شادمان مي كند .
۲۴-۱۲-۷۶
تصادف
زير اتوبوس گلويم
كودكِ بغضي
زير گرفته ام
همهمه (خوره اي از درون)
و آژير و سوت پليس (بيم و دلهره از بيرون)
آه من سرخورده از سرنوشتم
گريستم
از اين تصادف هيچ گزارشي واصل نشد
سرِ آخر همه خنديدند
هم در اتوبوس
هم در هياهوي خيابان وشهر (بيرون)
۱۴-۱۱-۸۰
خيس باران
من و چتر
تو و باران
دوان دوان سوي خانه
چترِباز ، دوباره غنچه
باران هنوز ...
بيرون پنجره ترانه خوان
طاق باز
بي كلامي هيچ در بستر
نگاهِ ما ترانه ي باران
خيس
بي باران و چتر
ما
از هياهوي عشق!
۶-۱۱-۸۰
سري با زار مي زنم
ماهي هاي درياي كودكي ام نمكسود و دودي
و ماهي هاي امروز تو فرزندم
همين هاست كه ديشب از دام صياد
به سيني هاي مدوّر ماهي فروش ها رسيده
و فرزندِ فرزندم
ماهي هاي درياي تو هنوز آزادند
۱۵-۱۰-۸۰
تمام سلول هايم انفرادي ست
من حق ندارم
تمام راه بي راهت بگويم
امشب خدا حتماً به زير شيرواني سر مي زند
امشب برف مي بارد
به كاج هاي رنگارنگ بالادست نگاه ! . . .
۱۵-۱۰-۸۰
مستت نمي كند اين ترنم سبز ؟
حالا بشين . . . پاشو
فردا الاكلنگت سوار مي كنم
دسته ي جلويي را بگيري
نمي خوري زمين
كيف كن!
كيف دارم مي كنم
مستي عالمي دارد كه مست باشي نمي فهمي
مثل شعري كه اگر فهميدي ديگر شعر نيست
بايد احساسش كني
گاهي هم اگر نكني
شعرِ تر است
بالا . . . پايين
اين الاكلنگ بازي
چه شيرين است
فرهاد!
۱۳-۶-۸۰
یکی برساند به نخستین قهرمان آرمان خواهی ام دهقان فداکار
من كجا نمرده ام
كه تو آن جا تولد يافته اي
من كجا نمرده ام
بيا و پيراهنم را به آتش جان بيفروز
ريز علي من !
اين قطاري كه مي رود رو به نيستي
كوپه هايش روزها و شبان بربادرفته ي
زندگي شاعري ست
كه تو نمي گذاري پايان بگيرد
ريز علي من !
۱۷-۴-۸۰
يكي دست هايش را ماليد به هم
ها . . . كرد
- چه زمستان سختي!
شبگردي زير طاقي مغازه ها
از پهلويي به پهلوي ديگر جنبيد
باک روغني كه منقل بي خانمانهاست
بي جان شده بود
مثل مردي كه مستي اش پريده بود و
ها . . . كشيده بود
۱۳۷۹
تو كه چشمهايت را ببندي
قلب بنفش من نمي زند
و من اينجا
گوشه ي دلم را
با هيچ دلتنگي دنيا براي تو عوض نمي كنم
ديگر فراموش!
خاموش !
فراموش مي شوي
بخند!
دنيا نيز روزگاري زيبا بود
۱۱-۸-۷۸
مي گويند عدم قطعيت اما حكم قطعي مي دهند!
یزدان سلحشور

|
|
** ببينيد! قضيه اي كه في الواقع مطرح است اين است كه چشم انسان هميشه «بربين» است. ما هميشه به نقطه اوج نظر مي كنيم و انتظار داريم كه هميشه يك آفرينشگر، يك هنرمند حتي يك فوتباليست يا هر نخبه اي در هر زمينه اي در نقطه اوج خود ـ به لحاظ كمي و كيفي ـ باشد. بحث در اينجا ميان كميت و كيفيت است. كل صحبت شما مي تواند ميان اين دو شق تقسيم شود. كميت حضور عليرضا پنجه اي در دهه هفتاد ـ با توجه به اينكه من متولد سال ۱۳۴۰ هستم و در ،۱۳۷۰ شاعري سي ساله بودم و بالتبع بايد حضوري فعالتر در دهه هفتاد مي داشتم ـ به ظاهر مي بايد فرآيندي طبيعي مي بود كه نشد. چرا؟ چون موقعي كه هنوز نامي نداري و هنوز مخاطبانت اندك اند يا انگشت شمار، به هر جايي سر مي زني و در هر نشريه اي، مي خواهي جايي دست و پا كني. اما موقعي كه مخاطبان اندك، كمتر اندك مي شوند و چه بسا كه اصلاً اندك نيستند و خودت هم ديگر، در موقعيت سردبيري يك نشريه ادبي قرارداري، تا حدي مشكل است ـ تو بينديش واقعاً مشكل است ـ كه ده شعر خود را براي نشريه اي تازه كار بفرستي كه پانسيونر سابق صفحه خوانندگانت آن را مي چرخاند و حالا حتي ـ به هر دليل ـ مي خواهد يك شعر را از آن ميان انتخاب كند و گاهي هم ـ بدبختي اين است ـ انتخاب نكند تا بعد پز اين را بدهد كه فلاني را «شكستم». ما در جواني خود هرگز، اين طور اخلاقيات را به بازي نگرفتيم. من هنوز شأن كساني را كه براي نخستين بار شعرهايم را در ماهنامه «آدينه» به چاپ رساندند و باعث طرح نامم در ميان جامعه شعري شدند، گرامي مي دارم اما اين همه مسأله نيست ما در دهه شصت به سه شكل، ارائه كار مي كرديم: كتاب، مطبوعات، نشست هاي ادبي . كتاب كه خود به خود در ركود اقتصادي شعر هفتاد، بدل به كابوسي نگران كننده شد [حديث اش بما ناد!] مطبوعات هم كه در يك وجه آن به شكل فوق ـ كه گفته شد ـ درآمد؛ ماند نشست هاي ادبي كه ما از دست عده اي كه در يك نشست، هر چه به دست آمده را به يغما مي بردند در شعر خود به ثبت و فوراً به چاپ مي رساندند، ديگر از شعر خواني گذشتيم. به عنوان مثال بنده چند سال قبل كه براي سخنراني به تنكابن رفتم، دوستي كه شاعر و منتقد هم هست، با شنيدن نوار شعرهاي منتشر نشده ام، يك دفعه برافروخت كه اينها شعرهاي فلان كس است كه در فلان كتاب به چاپ رسيده، درحالي كه آن كتاب، دوسال بعد از گفته شدن شعرهاي من به چاپ رسيده بود.
* نام كتاب چه بود؟
** بگذريم! چه فرق مي كند كه اسم بياوريم يا نه. به هر حال اين بليه بدل به يك رويه شده است و متأسفانه كار به جايي مي رسد كه در نهايت بنده مجبور مي شوم به تاريخ شعرها رجعت كنم تا ثابت شود كه صاحب اوليه كالا كيست!
* اين شباهتها بيشتر شكلي است يا شگردي؟
** هر دو! خب آدم كه هر روز نمي تواند يك «شكل» جديد براي شعرش خلق كند. وقتي هم كه ديگري مورد استفاده قرارش مي دهد، به علت تكرار به كليشه بدل مي شود. در حوزه شگردها هم همينطور است. بهترين حالت البته آن است كه شاعر دوم، شگردهاي شاعر اول را در شعرش تعميم دهد كاري كه حافظ در مورد همعصرانش كرد اما متأسفانه نه تنها در مورد كار خودم كه در مورد كار ديگران هم، شاهد «قلوه كن شدن شگرد» از دل شعر اوليم كه حتي «بازتوليد» هم نيست، بي تعارف دزدي است.
* ميل داريد چند نمونه بياوريد؟
** خير! فكر مي كنم وقتي شيوه كار اين دوستان شاعر و سارق را توصيف مي كنم آن قدر اظهر من الشمس است كه نامشان هم به همراه اين شيوه كار در ذهن تداعي مي شود. اين بلا فقط سر من كه نيامده، برويد از «حافظ موسوي» بپرسيد از «شمس لنگرودي» يا اگر توانستيد از مرحوم «بيژن نجدي»!
* فكر نمي كنيد كه شعر، چيزي جدا از شكل ها و شگردهاست و در نهايت، اثر اصيل خوانده مي شود؛ يعني مي خواهم بگويم جهان بيني هنري كه به سرقت نمي رود؟
** البته! همينطور است. شكل ها و شگردها جزو پيشنهادها شاعري است. اصولاً اين گونه پيشنهادها جزو ذات شعر نيستند بلكه حواشي شعرند و مربوط به بخش كمكي «شعر وضعيت» اند.مي توان از آنها كمك گرفت و به «وضعيت هاي تازه» دست يافت اما به شعر تازه… نه! گمان نمي كنم.
* كمي درباره «شعر وضعيت» بگوييد؟
** «شعر وضعيت» يا «هنر وضعيت» زاده موقعيت است. گاه ممكن است كه قرن ها هم، به حيات خود ادامه دهد همانند شعر سبك عراقي يا سبك هندي كه البته به دليل ركود تاريخي است، چرا كه اين گونه شعر، [اصلاً مگر با اين تعريف، گونه اي ديگر هم داريم؟] محصول وقايع زمانه است و حيات خود را مديون «دَوَران تاريخي و قايع» يا «انفجارات زيرپوسته جامعه»؛ كه همچون آتشفشاني كه مي غرد و گدازه ها را به بيرون پرت مي كند، جامعه نيز توسط هنر [و در اينجا شعر] گدازه هايش را به بيرون مي ريزد.
* با اين توصيف «شعر انقلاب» يا «شعر جنگ» هم مشمول همين تعريف است؟
** بله! موقعي كه انقلاب شد، ناگهان و به شكل غافلگيركننده اي، شعر قبل از سال «۵۷» [منظور اغلب و اكثر آن شعر است] ناكارآمد شد و همانها كه شعرشان را با رمل و اسطرلاب هم نمي شد فهميد، خواستند «شعر مردمي» بگويند كه حاصلش شد يك مشت شعار. «شعر وضعيت» اگر در دل خود آثاري ماندگار به جا بگذارد، به تاريخ پيوند مي خورد اما اگر تنها به بازتاب سطحي شرايط اجتماعي ـ چه در شكل و چه در محتوا ـ بپردازد از تاريخ جدا مي شود و تنها به عنوان يك «ناهنجار فرهنگي» مطرح مي شود. درواقع «شعر وضعيت»، خروجي از «نرم» است كه در نهايت بايد بدل به يك «نرم تازه» شود چنانكه «شعر نيمايي» چنين شد يا «شعر شاملويي».
* فكر مي كنيد كه «شعر وضعيت» در دهه هفتاد به «نرم تازه» رسيد يا ناموفق ماند؟
** به نظر من، بخشي از شعر دهه هفتاد، «خروج از نرم اش» پيوند خورده است به «ناهنجاري فرهنگي».
* منظورتان كدام بخش است؟
** بهتر بود اول مي پرسيديد كه چرا چنين شده!
* خب! چرا «ناهنجاري فرهنگي»؟
** چون اين آثار گواه زمانه خود نيستند. شما مي توانيد «كافكا» باشيد اما چنانكه «لوكاچ» به درستي تحليل مي كند، گواه زمانه خود باشيد در مسخ و محاكمه و قصر؛ يا «يونسكو» و «بكت» باشيد واز لحاظ «شكلي»، پوچي زمانه را تصوير كنيد، به هر حال اثر خود را به تاريخ پيوند بزنيد اما اگر رويدادهاي اصلي را به كناري نهاديد و با استعانت از رويدادهاي فرعي، جهاني فرعي آفريديد كه دال ها و مدلول هايش در تناقض با يكديگرند، آن وقت مي رويد و به زبان خيانت مي كنيد؛ به گذشته فرهنگي خيانت مي كنيد؛ به «نُرم شكني» خيانت مي كنيد؛ حتي به استعداد خودتان هم خيانت مي كنيد. چرا كه اثري جعلي آفريده ايد كه همچون بخشي نامتناسب با پازل جامعه، تاريخ، هنر و روانكاوي جمعي، ناكارآمد است.
* خب! حالا مي توانم بپرسم كدام بخش از شعر هفتاد؟
** بخش قيم مآب اش! همان بخشي كه مدعي است مكتب ساز است. مي آيند و مصاحبه مي كنند و مي گويند: «مكتب ساخته ايم» وقتي مي روي شعرهاشان را مي خواني مي بيني كه مهدكودك هم نساخته اند چه رسد به مكتب! مي آيند و مي گويند: «اصل عدم قطعيت» اما هرآنچه مي گويند صدور حكم قطعي است. مي گويند: «كثرت گرايي بن مايه اعتقادات ماست» اما به محض آنكه مورد نقد واقع مي شوند، افكار و اهدافشان را در هاله اي از قداست سنگربندي مي كنند و چون قداست نقدپذير نيست پس نقد تنها متعلق به افكار مخالف است! در شعرهاشان وقتي از «زن» حرف مي زنند هنوز مرادشان همان «ابزار توليد دوران فئوداليته» است. وقتي از «من» حرف مي زنند آن «من» خصوصي و منفرد و آزاد مدرنيته نيست آن «من» صادركننده حكم قطعي و ازلي و ابدي ماقبل مدرنيته است كه همه ايده آل ها را در خود مي ديد و تاريخ و جامعه را ختم شده به خود مي دانست.
* از آنها نام مي بريد؟
** يك فرقه و گروه كه نيستند. بيشتر به دنبال كاركردهاي ايذائي اند كه ثمره اش بد و ناسزايي مي شود كه با آوردن نامشان همراه است تا آنچنان كه خود مي پندارند نامدار شوند!
* پس غير از اين بخش شعر دهه هفتاد، با باقي شعر اين دهه موافقيد؟
** البته! اما اين بخش كه بخش كوچكي نيست! با اين همه من از شعر «حافظ موسوي» لذت مي برم و از شعر خيلي هاي ديگر؛ كه اگر نام نمي برم به دليل آن است كه مي ترسم برحسب گفت وگوي زنده، نامشان از قلم بيفتد. من حتي به رغم مخالفتم با نوع فعلي شعر «مهرداد فلاح»، زحماتش را مي ستايم. او شاعري است جست وجوگر كه از نسلي برآمده كه تحولات تاريخي را درك كرده است. حتي شعر فعلي «علي باباچاهي» هم ـ به رغم مخالفتم با اين نوع شعر ـ مشمول همين تعريف است. «باباچاهي» شاعري است پخته كه شعرهاي خوبي در كارنامه خود دارد. من مخالف شعر جعلي، هنر جعلي، جهاني جعلي ام كه با اصرار مي خواهند به عنوان جهان واقعي به خوردمان دهند. بگذاريد كتاب «عشق اول» منتشر شود، خواهيد ديد كه بنده خيلي بيشتر از دوستان «قيم مآب» و «اقتدارگرا» شاعر دهه هفتادم!
|
آرای دوستان: توسط:کوروش همه خانی یکشنبه 19 آبان1387 ساعت: 3:35 |
| ||||
|
شاعر محبوب !آقای پنجه ای .مصاحبه ی درخشان شما را خواندم حجب و حیای انسانی شاید در بعضی جا ها شما را به سکوت واداشت . زحمتی که شما برای ادبیات این مرزو بوم کشیده ای از هیچ کس پوشیده نیست .و قناری ها ی دور و برت پر درآورده اند نسل پیش رو را ببین ! و شعر ها یی که داشته ای و می سرایی با تن و جانت که راه به درد کشیده هاست .قلم ات را می بوسم و افتخاریست به مصاحبه ی حقیر چشمی بیندازید .با فروتنی و احترام | |||||
*عکس مورد نظر برای اولین بار در نخستین شماره ی هنر و ادبیات کادح به سردبیری علی رضا پنجه ای منتشر شده است.

نشسته از سمت راست: نیما یوشیج و مرحوم غواص
ایستاده از سمت راست :بهمن صالحی، رحمت موسوی، جعفر کسمایی
* ذکر منبع الزامی است
* شایان ذکر است نیما در سفر خود به رشت شیفته ی غزلیات مرحوم غواص شده بود، بعدها دکتر شفیعی کدکنی با یافتن نسخه ای خطی از دیوان حرین لاهیجی مدعی شد که در غزلیات غواص رد پای آثار حزین دیده شده که در مقابل به پشتوانه ی شناخت غواص از شعر قدمایی برخورداری از شعرهای دیگر (به جز شعرهایی که به واسطه ی آن ها مورد اتهام قرار گرفته بود)گویا از سوی او عنوان گردید اشعار حزین چون منتشر نشده بود از سوی حزین به وی الهام می شد. آگاهان در قید حیات از این موضوع به جز دکتر شفیعی کدکنی، عنایت سمیعی،بهمن صالحی،جعفر کسمایی و رحمت موسوی هستند.
وداع بامدادي
![]()
رابرت براونينگ
دریا به ناگاه از گرداگرد دماغه برآمد
و خورشيد از لبه ی كوه ها نگريست
چرا كه بزرگراه طلايي اش
ترسيم شده بود
چرا كه جهان
نيازمند مرداني برای من بود
آه
لنگستون هيوز
ـ آه!
خداي غبار و رنگين كمونا!
كمكمون كن كه ببينيم
ـ مي دوني كه بي اين همه غبار
رنگين كموني نمي مونه!


